با تاسف بسیار دوست عزیزم سروناز سیدی ، شاعر و نقاش ،روزپنجشنبه 27 فرودین ماه در سن 29 سالگی از دنیا رفت .
((نازلی ! بهار خنده زد و ارغوان شکفت .
در خانه زیر پنجره گل داد یاس پیر .
دست از گمان بدار !
با مرگ نحس پنجه میفکن !
بودن به از نبوده شدن ، خاصه در بهار ...))
نازلی سخن نگفت ،
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت ...
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت ...
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود
گل داد و
مژده داد: ((زمستان شکست !))
و
رفت ...
به سروناز سیدی
دنباله ی دامن
اسب با لته های درشت
در پس زمینه
سورچی شب را می کشد
و درشکه در برف
خم به زانو نمی برد
با بافته های عجیب در پس کدام درگاه
لخته ی لحظه ها را نوشیده ای
بیا با ما به میخانه
شب لبریز از سکر بلوندش
شرحه شرحه بود
جگرش
و زلیخا دنباله ی دامنش را با خود می برد
تا ابد
محبوس تاریکی چشمهای بیمار هامون
و جرعه جرعه آب که به خوردش داده اند
این لکه های سیاه بر باور تاریک
تن ِ سپیدت را اذان می گویم
یافته هایمان یکی است بانو
بیا با ما به میخانه
حساب این جام ها را می رسیم
به کبود پاهایت قسم
که من
""بی می ناب زیستن نتوانم ""
از چشمهایت می گویم
کنار ِ پنجره ی عریان این اربعین
و کافه هایی که در دور، نزدیک رود بود
ما فاتحان زمینیم
سرمان از خوشی به بالا خم شده
روی پوستمان شعارهای کمونیستی ،خالکوبی
و زیبا شدیم با موهای اضافه شده ی بافته شده ی قرمز جیغ
عاشقانه می بوسیم ، نمی بوسیم ، وسوسه می شویم
و غلت می زنیم هر شب روی این خالی ِ هیجان انگیز
و شب است ، و تاریک ، و بیم موج
آفتاب فقط بر این سرزمین فرو نمی آید
چه ناسپاس
نازنین بودی ، زیبا ، آرام ، با موهای زرد ِ بلند
از روی همین صندلی هاست که هر شب سر می خوریم
تا دامنمان را یأس ، بادی بوزد
بی خیال ِ این دریدگی توامان
این اربعین ِ چَشمهای خیس ، است
که بر پرده های کهنه بارانش گرفته ، است
اینجا شب است سرای من است
انتهای جهان پیدا نیست
پاهایمان از این درازتر نمی شود
مادگی از شقیقه هامان بیرون می زند
نماز می گذاریم
اربعین
وچشمهایی که در استامبول بود
و هزارها شکاف، شکاف، شکاف
به قدر کافی دیوانه نیستم
چگونه ببندم کادر را در سکانس آخر ،
به غرب می روم تا از ابروهای پیوسته ام عکس بگیرم
در کافه پاهایم را دراز صورتم را جم کنم وتف کنم به هر چه نابدتر . . .
اربعین .
نگاه در جستجوی چشمهای خاکستری بغض می کند
تب آلودهِ چروکِ دور چشمم کِرم می گذارد
از زیر پاهایم رد می شود سیاهی
و جوبها خاطره ای دورند / به حافظه ی از دست نداده ی پیر ِ تاریخی ام
حوصله تنگ نیامده
بگذار باده مست کند
شبی دست بر آریم و درود فرستیم بر شأن قبای ژنده یمان
هر صبح ، تا چشم بازمی کنیم
کتایون حلاًجان اسفند 1386
تمام شب ،
روی خطوط ِ سفید ِ کج ِ بی انتها نشسته بود
با خالی کوزه ی لاجوردی روی میز
تو هم ... اینجا
توهم اینجا ،
لمیده بر ماسه ها نرم
در کنار نشسته بودی مدام
# # #
بازار ماهی فروشان تاریک با خیل ِ بی جان ِ پراکنده
به کابوس ِ دکانها می کشاندد
با مزه ودکا
تو آن جاهیچ نبودی
حسرت فرسوده کنار لبهایت
با آن گلوبند روسی بلند
فرو می روم حجم کت پوستی را
با کشاله رانهایش در انتها
هیچ چیز در اتاق این تخت های خالی
جز حرکت مدام موج نیست
که روی پنجره ی پرتقال ها نمی ریزد
پهلو می گیرد کشتی هاشان در این ساحل
و سایه ها در اعماق هلاکت می کند
و باز ...
تهی ظرفی است که هر شب سگ فیلسوفی از آن ،
آب می خورد
و اینگونه جهان در وسعت سربی ،
پاهایش را تر می کند
و سایه هامان در باد
و سایه هامان در موج
و سایه هامان در اعماق . . .
روبه روی من ایستاده بود هیچ چیز به تن نداشت و روی حرکات موزون تاکید می کرد
دستم از تخت کنار پنجره کوتاه بود
با ناله های که از دور شنیده میشد
نشنید
این سومین دور کاست بود که چشیدیم درد در تاریکترین اتاق رو به روی حیا ط لاغر تر از آنی که فکر میکردم نبود بر آمده تر در ناحیه شکم وقتی تمام اشپزخانه را جمع می کردیم
ظرفهای کثیف
موضوع کشیده گی پاهای من نبود که دیروز را به امروز کشاند
سرنوشت دو اسم را همزمان به هم نرساند و این سطرها در آخرین ساعات نیمه شب در خاطره ام می ماند
وقتی فندک تمام شب روشن نشد تا شیاری با بوی بد سرازیر شود از تنم
این یاس مربوط به هذیان نیست که از موهای زائد زن نشأت می گیرد
اینجا هزینه ها بالاست
وتو گوشه ناخنهای کوتاهت را می جوی
پوستت لطیفتر به نظر می آید بعد از این چهارشنبه همین است که دوش نمیگیری شبها و اتاق پر از بوی جنسی می شود که خیلی هم ناب نیست
این هم آن چیزی که اتفاق افتاده
حالا چشمهایت را سیاه روی بالش سفید می مالی و تا درد می پیچی
ازا ضطراب است که به دستشویی می روم و این لخته ها تا صبح ادامه . . .
هوس شیرینی کرده بودم
تر
دهانم بوی تند شاش می داد
دستهای تیره
پرده های ساعت 6 بامداد را کنار زد
ونور با شعاع چندشناکی روی سه شنبه ریخت
در این جا رسم نیست
موهای مشکی ملافه را کنار می زند
نخها تیزتر تیر می کشد
این برای دو هفته کافی نیست
می آمد و می رفت و ماهی تازه از آب می ریخت
با همه ضخانت موهای بافته ی زردش روی زمین کشیده می شد
در این جا رسم نیست
سرمه ای کن چشمهایت را
مستراح پر است از خطهای مورب
لطفا سیفون را بکشید
***
دربان به انتظار تازه وارد پاسخ نمی دهد
آهسته پنج طبقه به زیر زمین نزول می کنم
شیشه ها خالی می شود
این تصویر اتاقی جا مانده از دیشب را نمی دهد
مرکب از گوشه چپ مونیتور می ریزد
و رسوب می کند خاطرات بیست و هفت سالگی
جاده را شهوتناک به امامزاده می کشانم
از این بالا همه چیز پیداست
حتی شهری که پاریس هم نیست
همه را گفته اند و عشق را در اسطوره ها
در این جا رسم نیست
حتی برای سگ قهوه ای خوابهای تو
سه شنبه
خالی بودنت
دو تا دو تا مثل جعبه های سیگار مخصوصم دود می شود
وروح از مقعد مقدس بالا می آید
با نشئگی شبها می گذرند
تمام نمی شوند آنها که زاییده شبهای نیمه تمام اند
ازپشت عبور می کنم
تا ببینم آیا دوست داشتن جز تداوم لذتبخش یک بیماری نیست
و تو ای اندوه کوچک جعبه ی سیگارهای کشیده شده ام
قهوه ات را تلخ می خوری ؟
بسوزانیدش
قطعه قطعه بریده از گیسوانم / آنگاه که خاموش می رقصم با جغدها
لاک صورتی ماتم را که زدم
با ویلچرازآن طرف خیابان شکسته رد شدی
و من تمام افتادن را در لحظه ی دستهای تو دیدم
ای پرستش عاشقانه ی تمام مادرم
از آهن تفدیده زاییده ایم
لگد مال خاکستری موهایم غبار شد
یک هزارپرنده از خالی ی زیر این پنجره دور می شوند
اگر تو باشی
عبور می کنم
تمام یاسها را لای پیراهنت پنهان
اگر تو باشی عبور می کنم
تا اعماق چقدر
1
بوته تمشک پشت سر
در انحنای جاده پیچیده ام
میگذرد این ثانیه ها برای فرود دیوار
فوج فوج آدمها به کناره می روند
2
اشکهایم وخشمگین موج یکی می شویم لا به لا ی خزه ها چسبیده به هم سبز
کاش اشتهایی
سر ریز می شدم و زندگیم ای کاش
به غروب این آستانه بی رمق آفتاب در انحنای این محبس تاریک در گرفته مأ من در آسمان
کاش اردی بهشت بود
کاش مژگان بود بود بود
ببخشید آقا تا اعماق چقدر؟
کیفم آیا مرا اندازه دریا می شود
همه ی روز م خراب چشمهایم دم می کند
عارفانه نفس می کشم و سرگشتگی یک پیاله شرابم نمی شود
سنگها همین سنگها 4 قرن پیش شکست همه سرخ در آسمان
کاش خراب می شدیم بر این دریا بادها بادها
کاش خاک میشدم در این امواج
برهنه دریا را نمی خواهم من صدفم ، مروارید
کسی مرا بسوی آبها صدا می زند " دستهایش " کاش تو بودی تو بودی و
این متن پاره پاره می شد از حضور
رفته رفته غروب می کند این آبها مردمان خموش
نفرین می شوم * مارگاریت
شیدا یی میکنم با نور و موج واجاره این تخته سنگها را سنگین می پردازم
من از غروب یک اتفاق می آیم
شگفتی ی لحظه های جهان در من هنوز نیمه تمامم
سرشار می خواهم
3
از بلندترین نقطه سکوت می افتم
تو را نمی بینم پیشاپیش من تنگ که در کجای جهان ایستاده ای
خورشید مست درازنای شب اندوه ماه موهایش را شانه میزند تاریک
بیشترم می کند صدای پاها روی خالی صدفها
جای نقطه روی سطرهایم خالی میشود
ریخته سالها این پنکه سقفی در این اتاق
می پاشدم اکنون
بدون هیچ رها میکنی
این تاریک نقطه ایست که ما را به هم پناه می دهد پر تلاطم تر از این لحظه به غریبگی
نمی شناسمش اینکه تو نیستی چونان وحشی ی بادها ...
4
وقتی زیبایی
با تمام تو می آمیزد
مهتاب را بغض می کنم
در شب خاطره ی تو
*مارگاریت دوراس

تکه پاره به یک دیوار
و حفره ای در اعماق .
نیامد
نیامد
آن که سی سال لیلا بود
پشت خاکریزی انتهای کوچه
خاکروبه ها خاکروبه ها
و گربه سیاهی که می آمد به کنار
گاهی
برف هم که می آمد
سال هم که نو میشد
پشت ماشین ته کوچه بود
لخت
دروغ می گفتی
پریدی بلند که درخت پر شد از ردپاهایی بر شاخه ها
و تابستان با دستهای باز
این آب بود که بر جا می گذاشت
پناه نیاورده بودم
به قصه ی خوابهای تو" بابا لنگ دراز "
مهمان سلول تاریک سیاهی موهایت بودم
به سایه بگذر از طعنه ها
که طولانی ترین راه مسیری است
که به گرداب می رسد
نیامدی
بزرگ
وسیع
عمیق
حالا باید آژانس بگیری