
الو ...
ال ... و
قطع ووصل میشد
آینه چون دهانی بزرگ تمام ولع صبح
و تونلی به درازا می کشد روز
تصویر پوستر تبلیغاتی با لبخندی تصنعی
به بازی می گیرد هرآنچه زیبایی
به سرعت می گذرم از میان اشکالی که کــــــــــــش می آمد
سر بر می گردانم
چرخیده ام دایره وار
سالها
در امتداد یک دیوار
اینهمه سهم هیچ که به خوردت داده ای
بالا بیاور
شب تمام مرا می مکد
با وعده هایی که تمام نمی شود
آویزان می شود رویاها
معلق
وسوسه ام نمی کند
جاده فراموش کرده یال بلند خاکستری اش را
خراب ِ هر چه ویران شد
مست درکافه ای پیچیده
حومه پاریس
من به غرور شما بر نمی خورم
با لهجه آمریکایی
به پهلویم می زند
باد به در
صدا می رسد ...
ال ... و
قطع و وصل میشد
□
□
□
قرص هایم تمام شده
فردا هم به داروخانه های بسته می خورم .
جنگ تروا به خاطر من نبود
حافظه ام را از دست داده ام
انتظار این روزها پشت هم
مدام ...
صدایی که از پشت تلفن زبانه می کشد
تقصیر من نیست
این من نیست که گاهی به دیوار می کوبد
بـــــرو
نــــــمان
به خیال آسان نیست
گردن گیر همه گردنه ها می شوی
وقتی همه خواب می بینند
ساعتها امروز عقبتر از زمان حرکت می کنند
ما در نقطه ای کور می شویم
در تختخوابی به اندازه همه ی شب بیداری های تو
انگار خواب زن می بینم .
سر از کجا در می آورد !
جنگ تروا به خاطر من نبود
خاطرتمام جهان را آزرده خواهم کرد
بیدار شو هلن* نوبت تست
بر گرده زمان به خواب من می مانی
سی پنج بار در این اتاق قدم می زنم
تا ابلیس مست از راه برسد
تو تمام من می شوی
من آنقدر دور ...
که سیمها مدام قطع و وصل می شوند و
از ساعتها سر می روم
دمپایی حوله ای زیر تخت را
نع
عروسک الاغم مال تو
و
انگشتر نقره ام شاید
اینقدر به اعصاب این روزها گیر می کنم
که باید واکسن بزنم
حتما
سکوت نمی کنم
اشکهایم صدای مداد روی کاغذ ... نام تو را و او را
□
□
□
شش جهت می شوم
به اشاره تو می دوم
تا وسیع ترین ساحلی که ایستاده ای
بزن بر سر این سطرها
سیم سه تارم
پاره پاره می شوم
من تمام نمی شود
و انقدر بزرگ که از گلوی شما پایین نمی روم
بخاطر بسپار تمام دروازه ها گشوده خواهد شد
برو
نمان
تمام نمی شود آسمان
اینجا چه می کنی !
طبل ها را بزنید٬ بزنید
که وامدار زمین و آسمان شده ام
چه بگویم عجیب نیست که دستم از قلم می افتد
در اینجا هیچ چیز عجیب نیست
حتی شما که از سرزمین بودا می آیید و
هوای تبت می دهید
من تمام نمی شود
تمام کافه ها را از صبح گشته ام
پاییز که می آید
در خیابانها هیچ رد پایی روی برگها نمی ماند
روی تمام ساختمانهای بلند این شهر چراغی روشن است
که برق می گیرد انگار چشمانم
بالاتر.
سیگاری روشن کنید که برگ نباشد
تمام جورابهای خط دار مشکی ام سوارخ می شود
از شانزه لیزه تا هند
هیچ خطی مستقیم نیست
بــــــــرو
نمــــان
من در سی و پنج متری تو به چله نشسته ام .
* اسطوره زیبایی در افسانه های یونان
بالا می آورم
بالا می آورم
گلهای سرخ روی ميز, پاييز همه فصلها
بنويس , از بلندترين پنجره پرتابش كن
تمام می شود .
همه چيز حل شده
حتی معادله های چهار مجهولی .
ريلهای قطاررا هاشور بزن
مرورمی کنم ادبيات سال سوم را پشت نيمكتی
انتهای كلاس
قطار با سرعت بسيارراس ساعت می گذرد
مرا به جا می آوريد ؟
می خواهم تمام عاشقانه ی كتابها را برای شما بنويسم
این شما
ازاستخوانهايم بالا می رود
امشب هوا صاف نيست
امشب تمام خيابانها را بالا می آورم
بين خطوط پياده گم ميشوم
سطرها را تف ميكنم
باز مينويسم : امشب آیا با من قدم می زنم ؟
ما سر خورده ايم آره ما سرخورده ايم اين ايرانه كه سرما رو خورده ايران سر خيلي ها رو خورده خيلي ها را هم آ ب برده خسته ي خسته تمام طول راه و دويده ، تا به امسال ساعت نه شب ...
ميخواد تنها باشه چون آدمها با مشكلاتشون تنها هستن به هم باج مي دن تا كمي از تنهاييشون كم بشه
موبايلي بي وقفه زنگ ميخوره
جواب نمي ده !!
با صداي بلند مي خنده
زني آن طرف خيابان دنيا رو بالا مي آره
آره آدمها ميتونن همديگرو داغون كنن وقتي عدالتي نيست
تو لبريزي جايي براي آينده نگذاشتی
همه با هم حرف مي زنن
باج ميدن
انسان خودخواه
تو فقط به خودت فكر ميكني
( مردي اجازه ميگيره كه بنشينه آمده باج بده به خانمش !!! )
اينجا يا همه با هم خواهر برادرن يا زن و شوهر حالت سومي وجود نداره
تا حالا شده دلت بخواد هر چه فحش و ناسزا بلدي با صداي بلند راه بروي تو خيابان و نثار همه بكني تا حالا شده دلت بخواد خرخره آدمها رو بجوي كه چرا چرا امشب شب تولدته چرا اصلا توي يك همچين جاي گندي به دنيا آمدي چرا اصلا به _________ د ن ي ا آمدي
تو كافه ساعت نه و سي دقيقه امشب و جشن گرفتم با يك ليوان فرانسه و يك جعبه سيگار و دو تا صندلي لهستاني سياه صندلي ها سكوت كردن و همين همه چيز را آروم ميكنه مردي با زن مو قرمز استراليايي كه لاك صدفي زده بود رو خوابم ناخن كشيد
_ تو به خرافات عقيده داري من عقيده دارم چون يك فالگير گرون قيمت يك روز بهم گفت كنفر خيلي دوستت داره و من يقين دارم ...اون يك نفرخيلی هارو دوست داره
پاهاي برهنه ام تو دريا ديگه از تخيلم بالا نميرن ما براي هم ساخته نشديم
ما هيچ كدوم براي هم ساخته نشديم مردم با دماغهاي درازشون چقدر شبيه پينوكيو هستند
-ميدوني زنهاي هزار و يك شب خوشبخت بودن !
من شما را توي خواب نديده بودم نه
من هيچ وقت خواب شما رو نديدم
دليل اين اتفاق هم شايد همين بود
زني موقعيت خودشوسالها تثبيت ميكنه چشم بر هم زدني مي گريزه و زود پير ميشه
-تو هميشه مريضي ، هميشه درد داريتا حالا شده كسي لگدت كنه ؟
كاش هيچكس نميدونست كجا هستم كجا به دنيا آمدم كاش هيچكس من و نمي ديد مثل يك كلاغ که فقط گاهي كه از سر دلتنگي براي خودش مي خوند بهش ميگفتن اشغال !
ـ تابستون فصل گنديه من عاشق زمستونم
صندلي هاي سراين ميز سياهن و اين ميز خط خطيه پر از خطهاي يادگاري و قلبهاي تير خورده و اسمي كه امضاء شده آمدم باز هم نبودی
ـ گريه نميكني به درك گريه نكن فقط اول اسمتو بگو
من بايد بيست و نه تا سيگار توي اين زير سيگاري لعنتي خاموش كنم چون امشب بيست و نه ساله مي شم به ساعتم نگاه ميكنم انگار به انتظار كسي نشسته ام و دير كرده عيبي نداره فوقش مي نويسم"آمدم اما تو نبودي "
آدمها مجبورنيستن همديگرو تحمل كنن اما اين قانون نيست اصلا قانون چيه يه چيزي كه يه عده آدم براي يه عده ديگه تعيين ميكنن و خودشون هم ملزم نيستن !
امشب جشنه روي شاخه هاي درختها ي پارك روبروي پنجره لامپ كم مصرف روشن كردن چون جشن يعني روشني ماشين ها امشب همه بوق ميزنن اينجا رسمه كه همه ي ما شين ها بوق میزنن !
چشمهام دارن مي سوزن اين تقصير تو نيست دود سيگار برگت رفته تو چشمم و اشكم هم به خاطر همينه
ـ مگه مجبوري سيگار بكشي كه حالا دودش بره تو چشمت
حالا برو چهار فصل ويوالدي رو بزار تو ضبط گوش كن فقط گوش كن با صداي بلند حرف نزن " ممنوع " همه چيز در سکوت مطلق اتفاق مي افته
دلم ميخواست با فروغ گپ ميزدم ، نيست ... اگه بخوام ببينمش بايد برم ظهير الدوله تازه اونم سالهاست كه اونجا خفه شده و دهنشو خاك گرفته .
سيگار چهارم را روشن ميكنم كو تا بيست و نهمي آسمون امروز از صبح خورشيد نداشت تو اين هواي گرم كوفتي بعضي آدمها همه چيزشون سفيده لباسهاشون سفيده رنگ ماشينشون سفيده ستونهاي خونشون سفيده رنگ حوضهاي بزرگشون سفيده رنگ پوستشون هم
تو ميدوني رنگ يعني چي فلسفه رنگها چيه سفيد فقط يه رنگه ! از كي ميشه پرسيد كه رنگها چه معني ميدن از يه نقاش، گرافيست، يا از خدا شايد هم فقط ازخود رنگ سياه !
سنگين تر از جسم
سكوت
خرد مي شود روح
جویده میشد تاروپود خیال سپید
ريختي ام
چون آواری
آسفالت بزرگراه را مي كشم از زير هزاران چرخ بي خيال
ويرانه اي درون كوچه اي
فرو مي روم
زمين با دهان مكنده
آسمان به زير پايم مي دود
به خيال تلخ
مي بافي ام
گذشته با پاهاي بزرگش وسط چهار را ه صعود
ـ هي ! سيگار شما خاموش است
تمام شما
شعله اي بزنيد
شعله اي بزنيد
استخوان هايم از دوست داشته شدن مي تركد
من٬ اما مرده ام
تلفن زنگ نمی خورد
تا به خواب رويا های هر شبم ببرد
دستمالی برای اشكهايم
كه نمی گريم
از بلندترين ايوان به او نگاه ميكنم
اين جا كسی مرده نمی خرد !
آن جا كه عجوزه ای نشسته
بی ترحم نگاهی
انگشتم را نشانه می روم
شليك ميكنم
تمام تهوع روز را به درونش
تا بالا بيايد از شب و حفره ها
او خیا ل خانه های تاريك و كبود را بر رانهايش ناخن ميكشد
كه دندانهايش سياه
چشمهايش سياهتر
لبانش رد بوسه های نگرفته
زخمهای به چرك نشسته
روشنی صبح را بيدارش مكنيد
بيدارش مكنيد
كه هشت بيليون سال نوری ست
مرده
پيش از آنكه مژه باز كند
خيال نبودنت را
هرگز.
وداع را آخرين نميدانم
جاده ای نيست بی آن كه نبوده باشي ... ميدانم
شب پره ها فراسوی تاريكي ها مي پرند
پاره مي كنم شب را تا روزن روشنايی
گريه ميكنم انگار
وقتي پلك ميزنم
سخن مگو دردم مي گيرد
گريستن آخرين راه نيست
رفته ايم
هميشه رفته ايم
چگونه بگويمت كه تيره ترين شبها
انتظار اين صبح را خميازه می كشد
خسته ام
خسته ايم
خم می شويم به زير سرو
هزار پاره به يك سو بی نشان
وصله ميزنيم لحاف پاره آسمان
شايد او آوازمان دهد واسرافيل بدمد مگر
كه يقين پرواز وداع را آسانتر می كند
اشكهايت را به یادگار دردی
كه در پناه دستهايم نگاه ميدارم
نمی گويمت خدانگهدار
نمی گويمت خداحافظ
نيمكتهای چوبی و خالی ترين پاكتها
تنها خاطره اش نقش دودی سيال در فضا
ديوار تنهايی تكيه گاه پريشانی ها نبوده
در ساعت هشت بعد از ظهر
اتفاق نيافتاده بود
هيچ گاه اتفاق نيافتاده بود
در هذيان رها
بی آنكه نگاه كنی رد شوی
تنهايی محتوممان پشت نيمكتها نيست
شيرين ها تلخ نمی شوند
تلخی قهوه هم حضور را به تلخی نمی برد
زيبايی تنها تابلويی آويخته بر ديوار زمان نيست
سر از خوابی كه ديده ام برمی دارم
تا بكوبم دستهايم را مشت بر شيشه ها
بسوزانم نيمكتهای چوبی ساكت را
پشت هر كدامشان كه تويی
تا تمام خيابانها راه بروم ...
راه بروم
كه زخم بردارد پاهايم
و سوت سكوت را لا لايی خوابی كه هميشه ديده ام
كه من هميشه خوابهايم را ميبينم
حق با جامه درا خواب نبود
كه آشفته كرد خوابهای بيداری را
سقف از پنکه آویزان
چهار چوبهای چوبی
بی حصاری همه چشم
سر می خورد از تابلوها تا میز
زیرتر
زیرتر
پایین می افتد نگاه
دستی که تو نیستی / چشمی که تو نیست
من اما
تو نیستی !
زمستان در بسته
به کنج حصارهای حصیری و تلخی فرانسه
به برف نشسته سکوت
به طعنه می رود خنده
فنجان لبریز شکر می ریزد با باران آذر ماه : نبوده ای / نیستی ام
همیشه روی صندلی کسی .
خالی نیست
جای پوتین ها
_ مردی با کلاه بره راه می رود حرف میزند راه می رود حرف می زند