تا اعماق چقدر
1
بوته تمشک پشت سر
در انحنای جاده پیچیده ام
میگذرد این ثانیه ها برای فرود دیوار
فوج فوج آدمها به کناره می روند
2
اشکهایم وخشمگین موج یکی می شویم لا به لا ی خزه ها چسبیده به هم سبز
کاش اشتهایی
سر ریز می شدم و زندگیم ای کاش
به غروب این آستانه بی رمق آفتاب در انحنای این محبس تاریک در گرفته مأ من در آسمان
کاش اردی بهشت بود
کاش مژگان بود بود بود
ببخشید آقا تا اعماق چقدر؟
کیفم آیا مرا اندازه دریا می شود
همه ی روز م خراب چشمهایم دم می کند
عارفانه نفس می کشم و سرگشتگی یک پیاله شرابم نمی شود
سنگها همین سنگها 4 قرن پیش شکست همه سرخ در آسمان
کاش خراب می شدیم بر این دریا بادها بادها
کاش خاک میشدم در این امواج
برهنه دریا را نمی خواهم من صدفم ، مروارید
کسی مرا بسوی آبها صدا می زند " دستهایش " کاش تو بودی تو بودی و
این متن پاره پاره می شد از حضور
رفته رفته غروب می کند این آبها مردمان خموش
نفرین می شوم * مارگاریت
شیدا یی میکنم با نور و موج واجاره این تخته سنگها را سنگین می پردازم
من از غروب یک اتفاق می آیم
شگفتی ی لحظه های جهان در من هنوز نیمه تمامم
سرشار می خواهم
3
از بلندترین نقطه سکوت می افتم
تو را نمی بینم پیشاپیش من تنگ که در کجای جهان ایستاده ای
خورشید مست درازنای شب اندوه ماه موهایش را شانه میزند تاریک
بیشترم می کند صدای پاها روی خالی صدفها
جای نقطه روی سطرهایم خالی میشود
ریخته سالها این پنکه سقفی در این اتاق
می پاشدم اکنون
بدون هیچ رها میکنی
این تاریک نقطه ایست که ما را به هم پناه می دهد پر تلاطم تر از این لحظه به غریبگی
نمی شناسمش اینکه تو نیستی چونان وحشی ی بادها ...
4
وقتی زیبایی
با تمام تو می آمیزد
مهتاب را بغض می کنم
در شب خاطره ی تو
*مارگاریت دوراس