تبليغاتX
شبی دست براریم و دعای بکنیم همه چیز در هیچ

 

 

از چشمهایت می گویم

کنار ِ پنجره ی عریان این اربعین

و کافه هایی که در دور، نزدیک رود بود

 

ما فاتحان زمینیم

سرمان از خوشی به بالا خم شده

روی پوستمان شعارهای کمونیستی ،خالکوبی

و زیبا شدیم با موهای اضافه شده ی بافته شده ی قرمز جیغ

عاشقانه می بوسیم ، نمی بوسیم ، وسوسه می شویم

و غلت می زنیم هر شب روی این خالی  ِ هیجان انگیز

و شب است ، و تاریک ، و بیم موج

آفتاب فقط بر این سرزمین فرو نمی آید

 

چه ناسپاس

نازنین بودی ، زیبا ، آرام ، با موهای زرد ِ بلند

از روی همین صندلی هاست که هر شب سر می خوریم

تا دامنمان را یأس ، بادی بوزد

بی خیال ِ این دریدگی توامان

این اربعین ِ چَشمهای خیس ، است

که بر پرده های کهنه بارانش گرفته ، است  

 

اینجا شب است سرای من است

انتهای جهان پیدا نیست  

پاهایمان از این درازتر نمی شود

مادگی از شقیقه هامان بیرون می زند

نماز می گذاریم

اربعین

 

وچشمهایی که در استامبول بود

و هزارها شکاف، شکاف، شکاف

به قدر کافی دیوانه نیستم

 چگونه ببندم کادر را در سکانس آخر ،

به غرب می روم تا از ابروهای پیوسته ام عکس بگیرم

در کافه پاهایم را دراز صورتم را جم کنم وتف کنم به هر چه نابدتر . . .

اربعین .

نگاه در جستجوی چشمهای خاکستری بغض می کند

تب آلودهِ  چروکِ دور چشمم کِرم می گذارد

از زیر پاهایم  رد می شود سیاهی

و جوبها خاطره ای دورند / به حافظه ی از دست نداده ی پیر ِ تاریخی ام

حوصله تنگ نیامده

بگذار باده مست کند

شبی دست بر آریم  و درود فرستیم بر شأن قبای ژنده یمان

هر صبح ، تا چشم بازمی کنیم

 

 

 

    کتایون حلاًجان اسفند 1386

                                     

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 1:17  توسط کتایون حلاجان  |